نشانی:
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید.
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :
(( نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پر هاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از
لانه ي نور
و از او مي پرسي خانه ي دوست كجاست
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 15:16  توسط نگار
|