|
|
|
|
|
من به مهمانی دنیا رفتم ...
من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم رفتم از پله ی مذهب بالا تا ته کوچه ی شک تا هوای خنک استغنا تا شب خیس محبت رفتم تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی چیز ها دیدم در روی زمین کودکی دیدم ماه را بو می کرد! قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر میزد نردبانی که از ان عشق بالا می رفت من زنی را دیم نور در هاون می کوبید ظهر در سفرهی آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم کاسه ی داغ محبت بود من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز بره ای را دیدم بادبادک می خورد. من الاغی دیدم ینجه را می فهمید... در چراگاه نصیحت: گاوی دیدم سیر شاعری دیدم در هنگام خطاب به گل سون می گفت شما ! این شعر ادامه دارد... نه نرین نظر یادتون نره اگه برین مثل اینه که نچفسکو رو با لوبیا بخورین
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 17:39 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
یادتون نره!
اونی که همیشه تازه اش خوبه خبره اونی که همیشه از کوزه شکسته آب میخوره کوزه گره اونی که همیشه توی گل گیر می کنه خره اونی که هیچ وقت دستش رانمی زنه تبره اونی که باعث پخته شدن آدما میشه سفره اونی که هر چی فشارش بدی وقتی ولش کنی بر میگرده سر جای اولش فنره اونی که هیچ نباید به استقبالش رفت خطره اونی که شبیه میمونه ... اونی که زیر بار زندگی خم میشه کمره اونی باید سیخ کشید و خورد جیگره اونی که باید به سلمانی سپرد سره اونی که هی اه می کشه پنچره
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:39 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
دیرووووز گذشت .... و امرووز من با یک خاطره..... سلام سلام صد تا سلام ..... دی دا دای دی دای دام سلام من امروز با ۱ خاطره از دوران مشروطی فردی به نام آیدا اومدم امید وارم این داستان ها را دنبال از زبان آیدا : باز خوابم می برد سر زنگ هندسه نگاری می گوید گوش وکن هوا پسه از صدای حجم ها گوش من خسته وشد فکر هایم مثه یک دایره بسته وشد پلکهایم بسته شد نه صد و ۱ درجه چرا یک وری شدم پس چرا کلاس کجه؟ پس چرا بی حالم پس چرا بی تابم چشممو وبندم لحظه ای وخوابم .................... .............. ........ ..... ... . ناگهان آموزگار آمدش چون منحنی ضربهای زد بر رسم همچو گرز آهنی با صدای خنده ها می رپم از خط خواب کره های فکر من ترکید مثله حباب خوش به حال زاویه باز و گاهی بسته است نه همیشه سر حال نه همیشه خسته است!!!۱ تقدیم به آیدا کوچولو....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 14:7 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
می توان ... می توان .....
می توان آزاد بود در زندگی می توان خربزه را با پوست خورد می توان آلوچه را با هسته خورد می توان انجیر را نشسته خورد ***** می توان آزاد بود و زندگی را نفله کرد می توان درس نخواند مشق ننوشت می توان بیمار گشت و دائما غیبت نمود ***** می توان آزاد بود و درس را تحریم کرد در عوض حمال بود و بار برد در عوض ۱۰ سال دیگر تاجر نان خشکه بود یا گدایی کرد و اندر کوچه ها فال حافظ را فروخت. ***** می توان آزاد بود در انتخاب رشته ها رشته ی آوارگی در کوچه های زندگی رشته ی درماندگی روی خط بردگی رشته ی آش و پلو
آش سرما خوردگی ***** می توان آزاد بود و دست و پا زد در میان چاله های زندگی ...... آه دیگر کافی است واقعا ارزش ندارد این همه آزادگی؟!!!! ***** ! زندگی یعنی تلاش من که می میرم براش می نویسم گوشه ی دفتر چه ام فکر نکن من بچه ام!!! ***** میتوان با درس ها کشتی گرفت و دوست بود می توان دکتر قلب و پوست بود.
می توان مهندس شیمی و نفت و جاده بود
می توان معلمی یا شاعری آزاده بود.... بی ادا و ساده بود... ***** می توان با خاطری آسوده مرد
عاقبت با نام نیک می توان پر بار بود مثل یک خودکار بیک.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 11:42 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی رسم خوشایندی است ! ........
پرشی دارد اندازه ی عشق. زندگی چیزی نیست که لب طاقچه از یاد من و تو برود! زندگی جذبه ی دستی است که می چیند....... زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است....... زندگی بعد درخت است به چشم حشره...... زندگی تجربه شب پره در تاریکی است...... زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد. ......
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.......
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما است........ خبر رفتن موشک به فضا ....... ُ لمس تنهایی ماه......... فکر بوییدن گل در کره ای دیگر است....
زندگی شستن یک بشقاب است .......
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است ........
زندگی مجذور آیینه است........
زندگی گل به توان ابدیت..........
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست.........
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست.... امید وارم که امتحاناتونو به خوبی و خوشی بدین .. !!!! تا بعد از امتحانا ........... فعلاً خداحافظ.....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 17:9 توسط نگار
|
|
||